آب ازهرم ترکهای لبت آب شده
بعدازآن که تولب تشنه عطش راکشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه جاباب شده
بعدافتادن عکس تو درآیینه ی آب
برکه ازشوق رخت خانه ی مهتاب شده
این فرات است که ازدردغمت ـ ای دریا ـ
بس که پیچیده به خودیکسره،گرداب شده
تب وتاب حرم ازتشنگی وگرما نیست
دل اهل حرم ازداغ توبی تاب شده
تیرهاروبه سوی چشم توخواندندنماز
همه گفتند که ابروی تومحراب شده
صحنه ای که کمرکوه شکست ازغم آن
عکس تیریست که دردیده ی توقاب شده
صدای پای تو آید صدای آمدنت
بهارباتو بیایدبه خانه ی دل ما
سری به خانه مازن،صفای آمدنت
هنوزمانده به یادم که مادرم میخواند
زمان کودکی ام قصه های آمدنت
حساب کردم ودیدم که باحساب خودم
تمام عمرنشستم به پای آمدنت
چقدروعده ی وصل تورابه دل بدهم
چقدر جمعه بخوانم دعای آمدنت
نیامدی ودلم راشکستی ای مولا
چه نذرهاکه نکردم برای آمدنت
ازآه جهانسوزتوتبخیرشدم
آیینه نمی شناسدم،حق دارد
باورنکندکه اینقدر پیر شدم
کمی ازخون خشک بربدن ماند
کفن رادربغل بگرفت وبوکرد
همان طفلی که آخربی کفن ماند
دوباره صورت خودرابه من نشان بدهی
چه می شود که زمان قنوت نیمه شبت
دوباره بازوی خودراکمی تکان بدهی
چه می شود که دگرمثل روزهای قدیم
کنارسفره خودت نان به دستمان بدهی
به جای آنکه شوی پرپر و به خاک افتی
وروح خسته خودرابه آسمان بدهی ـ
ـ گل شکسته ی من پابگیردراین باغ
که بازعطربهشتی به باغبان بدهی
تورابه جان عزیزت مخواه بنشینم
به چشم خویش ببینم چگونه جان بدهی
نفس تومی کشی وحال کودکان این است
چه می شود تواگرجان در این میان بدهی
همه گفتندکه بارانی وحزن انگیزی
بازبااین همه سرسبزترین پاییزی
آه ازدردمکش، آینه ام رامشکن
روبروی توبه جزشرم ندارم چیزی
آه،پروانه ی پرسوخته ام همچون شمع
پای من آب شدی بازنمی پرهیزی
توخودت بی خبری حلقه به حلقه اشکت
تاشودقاتل من ساخته حلق آویزی
من نه ماهم که به هررفتن وهرآمدنم
مثل دریایی،می افتی وبرمی خیزی
کوه امیدمراباپراین پلک کبود
گاه میسازی وناگاه به هم می ریزی
فکیف أصبرعلی فراقک یازهرا
بعدتوگشته درپریشانی آسمانم همیشه بارانی
ای ستون دل علی بی تو رفته این خانه روبه ویرانی
باغ هجده بهارزندگی ات چقدرزودشدزمستانی
تورسیدی به ساحلی آرام من به این لحظه های طوفانی
سوره کوثرم،سرقبرت کارمن گشته فاتحه خوانی
ای رهایی دهنده ازآتش دل من راچرابسوزانی؟
این همه می زنم صدات اما تومرالحظه ای نمی خوانی
سخت سردرگمم بگو چه کنم بین این کوچه های حیرانی
منم صدهزاردرددلم توئی ویک مزارپنهانی
دل من ودل تودردمشترک دارد
کسی که حرمت ماراشکست میدانست
که حرمت دراین خانه راملک دارد
خداکندکه بسوزد سپس رود بر باد
کسی که ازدل خونت دل خنک دارد
محبت من وتو سنگ امتحان همه است
میان جنت ودوزخ خدامحک دارد
بگیرپرده زرو ماه آسمانی من
که این گرفتگی ات ریشه درفدک دارد
فقط به آینه من نشسته گردغمت
ولی توآینه ات ازسه جاترک دارد
به جزتونیست گلی که نشان عشق مرا
به روی ساقه وگلبرگ وشاخه حک دارد
غذانمی خورد وگریه می کند زینب
دوباره سفره ی امروزمان نمک دارد